بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

امروز 31 فروردین سالروز تولد شهید احمد کبودوند هست
احمد عزیزم !!!تـــــــــــولدت مبارک
برای ما هم دعا بفرما




مشغول کار بودم که سر و کله اخوی پیدا شد.سرش را کج کرد و گفت:علی
داداشی،لااقل اجازه بده که من برم جبهه،همه ی دوستان دارن میرن.
قاسم،قبل از اینکه بیاید پیش من،سراغ همه ی برادرها و خواهرها رفته بود و
همه نا امیدش کرده بودند،اینو که گفت،فکری به ذهنم خطور کرد،گفتم:من حرفی ندارم،برو.
آن روزها سرمان شلوغ بود،مرتب شهید و مجروح می آوردند و ما هم بایستی
همه ی کارهای لازم را انجام دهیم،بنابراین یادم رفت که موضوع را پیگیری
کنم،اتفاقا چون فردای آن روز هم بایستی برای تشییع پیکر مطهر 16 شهید
برنامه ریزی کنیم،شب خانه نرفتم و تا صبح به بنیاد شهید بودم.
ساعت 8 صبح بود،مادر زنگ زد و گفت:قاسم دیشب نیامده.گفتم:حتما با بچه ها
رفته است بسیج،ظاهرا مادر قانع شد و من هم گوشی را قطع کردم و مشغول
کارها شدم.
وسط مسیر تشییع شهدا بودیم که مسوول اعزام بسیج را دیدم،زد پشت من و
گفت:اخوی!حالا ما را می زاری سرکار؟گفتم:چطور مگه؟گفت:اخوی شناسنامه
اش را آورد ،اما سنش که مشکلی نداشت.
گفتم:خوب!گفت:خوب که خوب ،ما هم مهر زدیم و رفت.گفتم:کجا؟گفت:احتمالا خرمشهر
چند روزی خانه آفتابی نشدم و به هر کجا زدم که از طریق تلفن و دوستانش پیدایش کنم،نشد که نشد.
چند روز بعد،ساعت 9 صبح و طبق معمول زنگ زدم به تعاون سپاه تا اسامی شهدایی که شب قبل آورده بودند را بپرسم تا برای تشییع آنها برنامه ریزی کنیم،مسوول تعاون گوشی را برداشت.
بعد از حال و احوال همیشگی،گفتم:اسامی شهدا را بگو که من یادداشت کنم.
گفت:شکیب تویی؟گفتم:آره
گفت: ا،ا،اسم اخویت هم که تو لیست است.
برادر شهید قاسم شکیب زاده

قسمتی از وصیت نامه شهید علیرضا امینی
مادر مهربان و پدر عزیزم،برادران و خواهران مهربانم!شماها خود شاهد هستید
که چگونه دشمنان اسلام عزیز،دست به دست هم داده اند و می
خواهند،اسلام را شکست دهند،تا به نیت پلید خود برسند.آنها می خواهند مانع
از پیروزی اسلام عزیز بشوند.هر چند شما خوب می دانید،که هدف انقلاب چیزی
جز نجات مظلومان از زیر یوغ ستمگران نیست اما دشمنان اسلام نمی
گذارند.پس وظیفه تک تک ماست که به انقلاب کمک کنیم.
خواهران من!شما باید مواظب باشید و با حجاب اسلامی خود مشت محکمی بر دهان یاوه گویان بکوبید.از اخلاق شایسته و اسلامی غافل نشوید.چون اگر غافل شوید،به بن بست می رسید...
چشمان تو
دست نیافتنی است
هیچ کس
ـ حتی خورشید ـ
اسم شب نگاهت را
نمی داند
چشمت
خط مقدّم عشق است
و پیشانی بند تو
دخیل ماست
از تمامی عاشقان
ای فاتح تمامی سنگرها
دلت
ـ هنوز ـ
در تصرف عشق است؟!
*به خاطر دارم در یکی از روزهای ماه محرم، همراه عباس و چند تن از خلبانان مأموریت حساس و مشکلی را انجام داده و به پایگاه برگشته بودیم. به اتفاق عباس ساختمان عملیات را ترک کردیم. در جلو ساختمان ماشین آماده بود تا ما را به مقصد برساند. عباس به راننده گفت :
پیاده می رویم.شما بقیه بچه ها را به مقصد برسانید.
من هم به تبعیت از عباس سوار نشدم و هر دو به راه افتادیم.پس از دقایقی به یکی از خیابانهای اصلی پایگاه رسیدیم. صدای جمعیت عزادار از دور به گوش می رسید.کم کم صدا بیشتر شد.عباس به من گفت:
برویم به طرف دسته عزادار.
بر سرعت قدم هایمان افزودیم.پرچمهای دسته عزادار از دور پیدا بود. خوب که دقت کردم، دریافتم که هر چه به جمعیت نزدیکتر می شویم، چهره عباس برافروخته تر می شود. در حال پیش رفتن بودیم که لحظه ای سرم را برگرداندم. دیدم عباس کنارم نیست. وقتی برگشتم دیدم مشغول درآوردن پوتینهایش است. ایستادم و نگاهش کردم. او به آرامی پوتین و جوراب را از پا درآورد. آنگاه بند پوتینها را به هم گره زد و آن را به گردن آویخت. سپس بی اعتنا از کنار من عبور کرد.با دیدن این صحنه، بی اختیار به یاد حرّبن یزید ریاحی، هنگامی که به حضور امام حسین(ع) شرفیاب می شود، افتادم .او در حالی که داشت به دسته عزادار نزدیک می شد دستهایش را از آستین درآورد و بالاتنه لباس پروازش را دور کمر گره زد.با گامهای تندتری از من فاصله گرفت من که بی اختیار محو تماشان او بودم، نگاهم همچنان به عباس بود که سعی داشت به میان جمعیت برود.او چند لحظه بعد در میان انبوه عزاداران بود. با صدای زیبایش نوحه می خواند و جمعیت، سینه زنان و زنجیرزنان به طرف مسجد پایگاه می رفتند.
من تا آن روز گاهی در ایام محرم دیده بودم که بعضی پابرهنه عزاداری می کنند؛ ولی ندیده بودم، که فرمانده پایگاهی با پای برهنه در میان سربازان و پرسنل عزاداری و نوحه خوانی کند .
سرهنگ خلبان،فضل الله جاویدنیا

معلم بود و انقلابی،خانه اش،زندگی اش و همه ی دار و ندارش برای انقلاب بود و
با پیروزی انقلاب اسلامی هم خود و تمام هستی اش را وقف امام،انقلاب و
اسلام کرده بود.
روشنگری هایش در جای جای شهر،بویژه مدارس دانشگاهها،فرصت هر توطئه
ی فرهنگی را از دشمن گرفته بود.
آن روز نماز را که خواند،آخرین صبحانه را با خانواده بود و در حالی که بوسه ی
گرمش،گونه های سرخ فرزندانش را با نوازش می داد باید خداحافظی می کرد تا
در کلاس تفسیر سوره ی معراج معلمان شهر حاضر شود.
نوع خداحافظی اش مثل همیشه نبود، انگار کلاس امروزش با همه ی
کلاسهایی که در طول خدمت صادقانه اش داشته است تفاوتی اساسی دارد.
نوع خداحافظی اش مثل همیشه نبود،
با عجله از خانه خارج شده و داخل ماشین می شود، اما هنوز استارت نزده که
موتور سواری کنارش سبز شده و وقتی مطمئن می شود که قدرت الله چگینی
خود اوست، ماشه را می کشد تا آرزوی دیرینه ی معلم آزاده و عارف شهر ،تحقق یابد.
منافقین کور دل در حالی صبح 12 شهریور ماه،معلم انقلابی شهر را به معراج
می فرستند که درست 4 روز قبل از آن،رجایی و باهنر را به معراج فرستاده بودند.
معلم شهید قدرت الله چگینی
آسمانخراشها، ما را از فرهنگ آسمانی شهدا باز داشته است. این شهر سیمانی، بوی گل سنگرها را از یادمان برده. زنجیرهای طلا، حرمت پلاكهای معصوم شهدا را از یاد ما برده است... وای بر ما كه چه دور میشویم و چه ...

سردار رشید اسلام،شهید رضا حسن پور،معاون سردار مهدی زین الدین و
جانشین فرمانده لشکر17 علی بن ابی طالب (ع) بود و همزمان برادرش
محسن هم توی سپاه فعالیت داشت.
آن روز هر دو با هم در حال اعزام بودند.
توی حیاط سپاه بودم که پدر بزرگوارشان را دیدم.
گفتم:حاج مسلم بچه هات هر دو دارند می روند جبهه،دست تنها می
شوی،کارها را که برات انجام می دهد؟
گفت:خدا!
گفتم:بلاخره ما هستیم ،اگر کاری داشتی رودربایستی نکنی ها!
گفت:فعلا که خودم هم دارم اعزام میشم اگه برگشتم،مزاحمت میشم.
همرزم شهید

شهیدان رضا حسن پور و محسن حسن پور

به خاک میریزند
چونان که ابر
باران میشود
و برمیخیزند
همچنان که دریا
در بلوغ آفتاب
و بدین سان است که هیچ قطره آسمانی
در گستره خاک
نمیگنجد
یک روز همه ی اهل خانواده نشسته بودیم دور سفره و در حال خوردن نهار بودیم،مصطفی هم که اخیرا پایش در جبهه مجروح شده بود سرش را پایین انداخته بود و در حال خوردن غذا بود که آهسته به من گفت:پدر ما با اجازه شما بعدازظهر می خواهیم برویم منطقه.
گفتم:شما برای چی،محسن برادرت که شهید شده است،مسعود هم که جبهه است.من هم که سرکار بروم،تو نباید بروی،باید بمانی تا مادرت تنها نباشد ،از طرفی تو هنوز پایت خوب نشده است ،من راضی نیستم و مطلقا هم موافقت نمی کنم.
مصطفی که ناراحتی را کاملا در چهره اش می دیدم،آن لحظه هیچ نگفت،10 دقیقه ای گذشت،گفت:پدر ببخشید من مقلد امام هستم ،مقلد شما که نیستم.
گفتم:بله مقلد امام هستی،اما رضایت پدر و مادر هم شرط است.
گفت:اما امام خودشان فرموده اند که رضایت پدر و مادر شرط نیست.
آن روز کمی در این خصوص با هم بحث کردیم و من همچنان با رفتنش مخالفت کردم که او هم با عصبانیت و ناراحتی از سر سفره بلند شد و رفت،من هم ناراحت رفتم مغازه ،چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم مصطفی جلوی مغازه ایستاده و دارد نگاه می کند،همینطور که به من نگاه می کرد،آهسته آهسته آمد و کنار در ایستاد،اما داخل نشد.
گفتم:آقا مصطفی اذن دخول می خواهی،خوب بیا تو دیگه.
در را باز کرد و آمد تو و یک نگاهی به من کرد که من حسابی خودم را باختم.
مصطفی آنچنان قیافه مظلومانه ای به خود گرفته بود که من نتوانستم تحمل کنم و سخت گریه کردم.
گفت:پدر من میخواهم شما را به دختر 3ساله ی ابا عبدالله الحسین(ع) قسم بدهم که مانع از رفتن من نشوید.
این را گفت من حسابی منقلب شدم و گفتم:عیب ندارد،من سر و جانم فدای حضرت رقیه(س).
مصطفی تا این حرف را شنید پرید و مرا در آغوش گرفت و بوسید و رفت.
اول آبان 62 بود که مصطفی رفت،8آبان تماس گرفت و از من اجازه خواست که در عملیات والفجر4 شرکت کند و من هم دعایش کردم و اجازه دادم.
صبح زود روز 13 آبان بود که زنگ منزلمان به صدا درآمد،رفتم در را باز کردم،دیدم تعدادی از دوستان هستند.
گفتند:آمده ایم صبحانه را پهلوی شما بخوریم،نان هم گرفته ایم.
نشستم و شروع به خوردن صبحانه کردیم که سر صحبت ها باز شد و گفتند:بین این 21شهیدی که آورده اند،آقا مصطفی هم هست.
گفتم:صدایتان را بیاورید پایین که مادرش متوجه نشود.
صبحانه را خوردیم دسته جمعی از خانه زدیم بیرون و رفتیم بسیج تا شهدا را ببینیم.اولین شهیدی که آوردند،مصطفی من بود،صورتش را باز کرده بودند،نگاهش که کردم داشت می خندید،درست مثل خنده ای که بر لب داشت وقتی که اجازه دادم که به جبهه برود.نگاهش کردم،دیدم آنقدر صورتش زیبا شده است که حد ندارد.
سید حبیب الله حاج میری پدر شهید سید مصطفی حاج میری

این عکس سال62 گرفته شده و من آن موقع حدود یک سال داشتم.اینجا هم
امامزاده علی اصغر(ع) است.در یکی از روستاهای نزدیک ما،پدرم موقع تولد من
در مرخصی بود.او مرا خیلی دوست داشت و از بدنیا آمدن من هم خیلی
خوشحال بود.
خودم یادم نمیاد،اما دو سال بیشتر نداشتم که بابا مفقود الاثر شده و درست ده
سال بعد بود که پیکر قشنگش را آوردند.آن روز من خیلی خوشحال بودم.
مامانم ،خیلی بابامو دوست داشت و هر وقت بابا می خواست به جبهه
برود،ساک اش را آماده می کرد و بابا را با روی خوش و شاد بدرقه می کرد.
مامان می گه:بابا وقتی برای آخرین بار می خواست به جبهه برود،حسابی
طلبیده و گفته است:مرا حلال کن،شاید این دفعه ،دفعه آخرم باشد که می روم
و ممکنه دیگه برنگردم و بابا هم دیگه برنگشت،اما من الان یک بابای کوچولو
دارم،نذر کرده بودم که اگر بچه ام پسر بود،شبیه بابا باشه و الان هم پسرم به
نام بابا و مثل باباست و من هم جز اینکه خدا را شکر کنم،کاری از دستم بر نمی
آید و همیشه می گویم:"خدا جون!دوست دارم،قد بابام!"
سمیه ،فرزند مداح شهید محمد اسماعیل عسگری

آخرین وداع
آماده اعزام برای شرکت در عملیات کربلای 4 بود،قرآن را آماده کردم که از زیر آن
عبور کند،نگاه پدرش از او برداشته نمی شد،به پدرگفت:بابا 23 سال است که
مرا می بینی،سیر نشده ای؟
باباش هم که این حرف را شنید سرخ شد و سفید و هیچ چیز نگفت.
مهربانی عجیبی در چهره اش موج می زد،فهمیدم که آخرین بدرقه ی اوست
،دلم ریخت،ناخودآگاه اشکهایم جاری شد،به طوری که احساس کردم اشک
چشمهانم تا پاهایم را هم خیس کرده است.
اگر چه قبلا خواب دیده بودم و به من الهام شده بود که دو فرزندم شهید می
شوند،اما نمی دانم چطور شد که آن روز وقتی پسرم از زیر قرآن رد شد خوابی
که دیده بودم مجددا برایم یادآوری شد.
آن روز
علی
از زیر قرآن عبور کرد و پشت سرش در را بست،اما بعد از آن هیچ
وقت در خانه ی ما برای او باز نشد.
مادر شهیدان قاقازانی
قسمتی از وصیت نامه شهید:"هیچ قطره ای در مقیاس حقیقت در نزد خدا از قطره خونی که در راه خدا ریخته شود،بهتر نیست.شهادت تزریق خون به پیکر اجتماع است،این شهدا هستند که به رگ های پیکر جامعه که دچار کم خونی هستند خون وارد می کنند.اسلام همیشه نیازمند شهید است،شهید به تمامی جامعه عمر جاودانه بخشیده و آن را جلا می دهد.
ای امام اگر من هزار جان داشتم در راه تو فدا می نمودم و هیچگاه تن به ذلت نمی دادم.به منافقین بگویید دست از کار منافقانه برداشته و خود را به ورطه هلاک نسپارید..."
شهید بزرگوار ابوالفضل نوروزی
24/12/1363 در جزیره مجنون به آرزوی دیرینه اش رسید و به جمع میمانان خوان
پر برکت و رحمت حضرت یزدان پیوست.

"... در راه مقدس اسلام و پیشبرد اهداف انقلاب اسلامی شهادت آرزوی من
است.امید است وقتی خداوند این توفیق را به بنده عنایت فرمود گریه نکرده و به
یکدیگر تبریک بگویید که هدیه ناقابلی در راه اسلام داده اید.
از همکاران می خواهم همیشه طرفدار خط رهبری و ولایت فقیه باشید و تا
آخرین قطره خون خود از آرمان های مقدس اسلام دفاع کنید.با اتحاد خود مشت
محکمی بر دهان یاوه گویان و منافقین ضد اسلام و خدا بکوبید."
شهید بزرگوار حسینعلی نوروزی
تاریخ شهادت:12/11/1360
در جبهه کرخه نور

شهید رضا نوروزی دوبار به جبهه اعزام شد که بار اول،از ناحیه شکم مورد اصابت قرار گرفت.در یکی
از عملیات ها،در ناحیه طلائیه ،تمام بدنش مورد اصابت ترکش خمپاره دشمن گردید و در چهارم
اسفند ماه 1362در عملیات والفجر هشت به خون گرمش شناور گردید و همچون پرستویی
سبکبال و بی ملال،به زیستگاه زلال کروبیان پر کشید.
آسمانخراشها، ما را از فرهنگ آسمانی شهدا باز داشته است. این شهر سیمانی، بوی گل سنگرها را از یادمان برده. زنجیرهای طلا، حرمت پلاكهای معصوم شهدا را از یاد ما برده است... وای بر ما كه چه دور میشویم و چه دیر میفهمیم!
"...مادامی که فتنه از جهان برداشته شود باید جنگید و از دین اسلام و قرآن دفاع کرد تا فتنه محو
شود..."
اینجا (جبهه جنگ)مانند شب عاشورا می باشد که یاران حسین(ع) راه خود را انتخاب کرده اند و
اگر خدا بخواهد به یاران او خواهیم پیوست.."
هر کس که تو را شناخت جان را چه کند
شهید محرم علی نوروزی عاشق خدا بود و تشنه جاودانگی
وی سرانجام در تاریخ 27/12/1364در اروند رود به سوی معبوش پر کشید

وجودش سرشار سعادت باد.
شهید علیرضا نوری،فرزند نعمت اله،دومین روز مرداد ماه سال1342 در روستای
حمید آباد شهرستان قزوین ،در خانواده کشاورز متولد گردید.پس از پایان دوران
طفولیت ،برای فراگیری تحصیل به مدرسه رفت و تحصیلاتش را تا اخذ مدرک
دیپلم ادامه داد.پس از اخذ دیپلم،برای ادامه تحصیل وارد دانشسرای تربیت معلم
شهید بهشتی گردید.
با شروع تجاوز ناجوانمردانه حکومت بعثی عراق،به توطئه و تحریک استکبار و
آمریکای جهان خوار ،شهید علیرضا نوری ،به عنوان بسیجی،به خدمت سپاه
پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و پس از فراگیری آموزش رزمی و نظامی به
جبهه های رویارویی حق علیه باطل اعزام گردید.وی پس از شرکت در چند
عملیات نظامی سرانجام در منطقه جنگی فاو عراق،در 10 روز اردیبهشت 1365
بر اثر اصابت ترکش خمپاره به خیل کبوتران خونین بال عاشق شهادت پیوست و
از دام زندگی خاکی و حقه های رنگارنگ آن رست.پیکر مطهر این شهید برزگوار
را در روستای زادگاهش،حمید آباد به خاک سپردند.

پدر و مادر خواهر و برادارانم!از شما می خواهم که یار و یاور اسلام عزیز باشید و آن را تنها و بی یاور نگذارید و در زیر سایه امام خمینی به وظایف خود عمل کنید تا اسلام محمدی پایدار بماند.همانطور که مسلمانان خالص در زمان حسین(ع) او را یاری می کردند،شما نیز اماممان را یاری کنید.
شهید محمد یوسفی
در تاریخ 24/3/1367
تپه شیخ محمد به سوی ارباب خودش ح س ی ن پرواز کرد.
عطر سرخ یك رفتن
نمیگنجی تو در تقویمهای سرد و بیروزن
میان چشمهای شیشهای، در باور آهن
نمیگنجی در اقیانوسها، در ذهن صد دریا
برای بالهای رفتنت، تنگ است پیراهن
درون كولهبارت جویبار جاری خورشید
میان چشمهایت انعكاس گنبد روشن
گرفتی پر به سمت آب و آبیهای دورادور
به سمت موجهای نور، تا آن سوی مرز تن
مشام جادهها لبریز شد از عطر بال تو
درون كوچهها پیچید عطر سرخ یك رفتن

تبلیغات