تبلیغات
شهدایثار - اگر دشمن بر ما پیروز گردد و مست پیروزیش شود، نه به ناموسمان رحم مى‌کند، نه به دینمان
 
شهدایثار
شهدا شرمنده ایم...

http://www.khatesorkh.ir/uploads/pictures/4191.jpg

مادر و پدر عزیزم! برادران و خواهران خوبم! این وصیتنامه را هنگامى مى ‌نویسم که قصد رفتن به جبهه را دارم. مادر و پدر عزیزم! مى‌بخشید از این که بدون اطلاع و بدون رضایت شما به جبهه اعزام شدم. چرا که این امرى است که نمى‌توان در آن تاخیر کرد، چون دشمنان پا به عرصه میهنمان گذاشته‌اند. این را بدانید که اگر دشمن بر ما پیروز گردد و مست پیروزیش شود، نه به ناموسمان رحم مى‌کند، نه به دینمان و نه به هیچ چیز دیگر. مادرم! به عنوان مثال، اگر خداى ناکرده، شخصى الهه را بدون جرم و گناهى بزند و مجروحش کند، چگونه مى‌خواهى مجازاتش کنى. حالا چگونه انتظار دارى که من وقتى که برادران و خواهرانم را مى‌بینم که چگونه این دشمنان نامرد قتل عام مى‌کنند و یا جنازه دوستان شهیدم مثل محمود را مى‌بینم، ساکت بنشینم و حرکتى نکنم. مادرم! تو که جنازه‌هاى تکه تکه بمبارانها را ندیده‌اى. ندیده‌اى که چگونه تکه تکه شده‌اند، آن هم به دست دشمنى که دم از دین دارى و برادرى مى‌زند، ولى همدینان خودش را قتل عام مى‌کند. مگر ما چه گناهى کرده‌ایم؟ مگر دوستان شهیدم چه گناهى کرده بودند. اینکه استقلال کشورشان را مى‌خواستند. پدر و مادرم! این را هم بدانید از وقتى محمود شهید شد روح من هم با او رفت. مادرم! وقتى که محمود شهید شد دیگر فهمیدم که انقلاب حق است چون محمود پسرى نبود که براى مادیات کشته شود، محمود براى هدفش شهید شد. مادرم! انقلابمان با تمام نارضایتى‌ها و سختى‌ها که دارد، حق است. مادرم! ما باید معجزات این انقلاب را درک کنیم: آن حمله نظامى آمریکا که ناکام ماند، آن کودتاى ناکام و آن معجزات علنى که نمونه‌اش را دیدیم; یکى از آن معجزات آن بود که در بمبارانهاى اخیر کرمانشاه در تاریخ ۲۳/۴/۶۱ اتاقى از وسط به دو نیم شده بود، نصفى ویران و نصفى دیگر بدون آسیب که سه کودک بى‌گناه در آنجا در خواب بودند و کوچکترین آسیبى به آنها نرسیده بود. این بزرگترین معجزه است و معجزه مهمتر آن بود که آن آمریکایى جنایتکار و اسرائیل غاصب که هیچ کس به فکرش نمى‌رسید کسى بتواند با آنها در بیفتد دیدیم که چگونه به زانو درآمدند، با دست خالى رزمنده‌هاى ما و با رهبرى امام عزیز. مادر و پدرم! ندیده‌اید که اینجا چگونه جوانها از روى عشق و علاقه و ایمان به الله خود را روى مین‌ها مى‌اندازند و جنازه آنها مانند گوشت، قیمه قیمه و تکه تکه مى‌شود؟ از همه اینها گذشته مادرجان! اگر من بنشینم و دیگران هم بنشینند، پس چه کسى جلوى دشمن بایستد؟ چه کسى بایستد و نگذارد که دشمن بالاى سر شما و دیگران بیاید؟ پس چه کسى بایستد و از ناموسمان و وطنمان دفاع کند؟ پس چه کسى باید جلوى حمله دشمن به دینمان را بگیرد؟ مادرم! خون من که از خون دیگران رنگین‌تر نیست، همان قدر که من براى شما عزیزم، فرزندان مردم هم براى پدر و مادرشان عزیزند. مادرم! ما نباید مسلمان ظاهرى باشیم، ما اگر امام حسین(ع) را قبول داریم، پس باید به این حرفش که مى‌گوید: ((اگر دین ندارى، لااقل آزاده باش)) عمل کنیم، نه آنکه برایش عزادارى کنیم ولى ندانیم براى چه هدفى شهید شد. مادر و پدر عزیزم! خیلى دوستتان دارم مخصوصا تورا اى مادرم! و از موقعى پى به محبت مادریت بردم که از مسعود آن‌گونه پرستارى مى‌کردى که هیچ پرستارى نمى‌توانست بکند. آن محبتى را به مسعود کردى که هیچ کس نمى‌توانست بکند. مادرم! مى دانم که آرزویت این بود که براى من عروسى بگیرى و مرا در لباس دامادى ببینى، مرا خوشبخت ببینى. مادرم! بدان که من به جبهه مى‌روم تا در آنجا عروسى کنم و به خوشبختى کامل برسم، چون عروسى کردن با خون مقصدش پیش خدا رسیدن است. مقصدش در کنار على(ع) و حسین(ع) سرور شهیدان و دیگر ائمه زیستن است. مادرم! فکر نکنى که من در این عروسى حجله ندارم، فکر نکنى لباس دامادى ندارم، فکر نکنى در این عروسى ساقدوش ندارم، فکر نکنى در این عروسى نقل ندارم که بر سرم بپاشند، فکر نکنى تزئینى نیست تا حجله‌ام را با آن رنگ کنند و زینت دهند، فکر نکنى در حجله‌ام صداى شادى نیست، رقص نیست، بلکه باید بدانى که سنگرم حجله‌ام است و کفن همان لباس سفیدى است که در شب عروسى بر تن داماد مى‌کنند، برادران همرزمم ساقدوش و سرب هاى رگبار و گلوله دشمن کافر نقلهایى است که بر سرم مى‌پاشند. بدان که خون من و هم‌رزمانم که شهید مى‌شوند و شده‌اند، سنگرم را تزئین کرده و رنگ گل سرخ به آن داده و بدان که بانگ قرآن و الله اکبر نغمه شادى عروسى‌ام است و جان دادن همرزمانم در پیش چشمم، رقصى است که با آن به سوى خدا مى‌روند و در آن موقع من ساقدوش عروسى آنها هستم. خلاصه این که مادرم! این بزرگترین و بهترین عروسى‌ام است که مى‌توانستم بکنم و بزرگترین خوش‌بختى است که مى‌توانم به آن برسم. پس مادرم! دیگر ناراحت من نباش و شیرت را حلالم کن. حلالم کن مادرم! پدر و مادر عزیزم هر کار بدى که کردم و موجب رنجش شما شدم از شما مى‌خواهم که مرا ببخشید. برادران و خواهرانم! شما هم مرا ببخشید و حلالم کنید و از دست من ناراحت نباشید و برایم گریه نکنید و مادرم! دلم مى‌خواهد تو هم ناراحت نباشى و برایم گریه نکنى. از شما مى‌خواهم که از رفتن من خوشحال باشید، چون شما خوشبختى مرا مى‌خواستید و من حالا خوشبخت شده‌ام، پس برایم ناراحت نباشید و دیگر اینکه مادر خوبم! سعى کن که با صبر تمام برادرم را پرستارى کنى تا ان‌شاًالله خوب شود و جاى مرا براى شمابگیرد. مادر و پدر عزیزم! خواهش دیگرى که از شما دارم این است که سعى کنید اختلاف را کنار گذاشته، فکر چاره باشید. چون مى‌دانم نارحتى شما از این است که مى‌روید بالاى سر مسعود و او را مى‌بینید فکر مى‌کنید کارى از دست شما برنمى‌آید تا برایش انجام دهید و در نتیجه عقده‌هایتان را بر سر هم خالى مى‌کنید. ولى پدر و مادرجان! شما مى‌توانید از این همه رنج قدرى کم کنید و مسعود را به حرم امام رضا(ع) که نزد خداوند ارج و مقامى عظیم دارد، ببرید قول مى‌دهم که امام رضا شفایش بدهد. خصوصا که مسعود جوان است و امام رضا زیاد به جوانان توجه دارد، فقط اگر برادرم ناراحت نشود باید بگویم که باید قلبش را بیشتر صاف کند تا بتوانند شفایش را بگیرد. دیگر آنکه مادرجان! خواهش مى‌کنم که الهه جان را طورى بار بیاورى که اسلام راستین را به واسطه شما بیاموزد. مادرجان! از تو مى‌خواهم که قرآن را از گوشه کمد بردارى و به الهه و محمد یاد بدهى که به خدا قسم راه خوشبختى آنها همین قرآن است. اگر هم خودت نتوانستى به آنها یاد بدهى، آنها را به آموزشگاهى بگذار تا یاد بگیرند و نگذار که مثل من کوردل بمانند چرا که من هم براى یاد گیرى قرآن به جایى نرفته بودم. محمدجان! به خدا بزرگترین کارت همان یاد گرفتن قرآن است و بدان که بهترین ورزش و تمرین هم آموختن قرآن مى‌باشد. محمد جان! سعى کن قرآن را یاد بگیرى تا راه سعادتت را بشناسى و مثل من کوردل نباشى. خواهرم، شهناز جان! تو هم همین طور و بدان که مسئولیت بسیار سنگینى دارى. در این جامعه همانطور که ما جوانها با خون خود دشمن را نابود مى‌کنیم، شما هم مى‌توانید بزرگترین راه نابودى دشمن را ایجاد کنید چون اگر شما ایمانتان را حفظ کنید، دشمن نمى‌تواند بر جوانهاى ما غلبه کند، چون دشمن مى‌خواهد که شما در چشم جوانان همچون کالایى باشید و بدین وسیله جوانها را سست گرداند تا آنها نتوانند در مقابلشان ایستادگى کنند و نتوانند همدین و هموطنشان را از چنگ آنها درآورند. دیگر آنکه بهترین فرزندان، در دامان مادران پاک پرورش مى‌یابند و اگر فرزندانى پاک در یک جامعه باشند نمى‌گذارند که آن جامعه زیر بار مذلت و خوارى برود. پس خواهرانم از شما مى‌خواهم که از هر جهت در زندگى پاک و با ایمان باشید. دیگر آن که مادر و پدرم! از شما مى‌خواهم که هرچه دارم و ندارم را براى خوب شدن مسعود و اگر چیزى ماند آنرا هم براى عروسى دو خواهرم خرج کنید، چون خیلى دلم مى‌خواست خوشبختى آنها را ببینم و با دست خودم آنها را خانه بخت بفرستم، ولى چه کنم که دینم واجب‌تر از همه اینها بود. پس پدر و مادرم! خواهش مى‌کنم تا آنجا که مى‌توانید در بهتر برگزار کردن مراسم عروسى خواهرانم بکوشید تا آنها سربلند به خانه بخت بروند، هر چند که مال دنیا سربلندى نمى‌آورد اما باز دلم مى‌خواهد که آنها را خوشحال و راضى ببینم. این را هم بدانید که اگر من در جمع کردن مال و پول و غیره تلاش مى‌کردم، به خدا قسم که هیچ به فکر خودم نبودم بلکه مى‌خواستم براى خواهرانم و براى خوشبختى آنها کارى کرده باشم و این را بارها در وصیت‌نامه‌هایى که قبلا نوشته بودم، ذکر کرده‌ام. دیگر عرضى ندارم. از طرف من از کلیه فامیل و کلیه کسانى که ممکن است موجب رنجش آنها شده باشم، برایم حلالیت بطلبید، هر چند که تاکنون سعى کرده‌ام کسى، حتى دشمنم از من رنجش خاطرى نداشته باشد. دست آخر اینکه مادرم! من سه داستان نوشته‌ام که مى‌خواهم اگر ممکن است آنها را به چاپ برسانید تا عبرتى براى نسلهاى جوان باشد. بار دیگر از همه شما مى‌خواهم که حلالم کنید و برایم گریه نکنید، چون من به خوشبختى رسیده‌ام.


شهید بزرگوار ابوالفضل سالمکار

تاریخ ولادت : 5/6/1341

تاریخ شهادت :4/10/1362

سومار

شادی روح شهدا و امام شهدا صلوات









نوع مطلب : معرفی شهدای استان قزوین، وصیتنامه شهدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

زنده نگه داشتن نام و یاد شهدا،کمتر از شهادت نیست. امام خامنه ای

در این وبلاگ تصمیم دارم فقط به معرفی دلاوران و سربازان امام روح الله(ره)، شهدای استان قزوین بپردازم

ای مادر سادات از شما کمک می خواهم و شما را به فرزندت امام شهدا ارباب بی کفن دشت کرب و بلا قسم می دهم که به من حقیر توان بدهید.

" بـــــــــرای شــــــــادی روح امام و شهـــــــــدا یک گل صلوات تقدیم نمایـــــــــید."

مدیر وبلاگ : کوثر مافی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :